من محمد افقری هستم. در آخرین روز سال ۱۳۶۱ خورشیدی در اصفهان به دنیا آمدم؛ در خانوادهای از طبقه متوسط شهری و در بحبوحه جنگ ایران و عراق. با آنکه شهر ما از صحنه جنگ دور بود اما خواهی نخواهی، کودکی من هم مثل همه کودکان دهه شصت در سایه رعب و وحشت بمب و موشک و صدای گوشخراش «توجه! توجه! علامتی که هماکنون میشنوید اعلام خطر یا وضعیت قرمز است و معنی و مفهوم آن این است که...» گذشت. کلاس اول که رفتم جنگ دیگر تمام شده بود اما به خوبی خاطرم هست که پناهگاهی زیرزمینی و یک ضدهوایی وسط حیاط مدرسه همچنان باقی بود. شاید پس از هشت سال کسی باورش نمیشد که آن جنگ فرسایشی واقعاً برای همیشه تمام شده است.
خانه ما در محلهای آرام قرار داشت. نه بالای شهر و نه پایین شهر، یک جایی آن وسطها با مردمان عادی، بیآزار و البته مثل اکثر اهالی اصفهان سنتی و محافظهکار. پدرم، که حالا بازنشسته است، در آن سالها کارمند بانک صادرات بود. مردی منظم، جدی و دقیق که دفتر و حساب برایش حکم چیزی شبیه آیین را داشت، با این حال او هرگز نسبت به فناوریهای جدید گارد نمیگرفت. در روزگاری که هنوز بسیاری از همنسلانش معتقد به قلم و کاغذ بودند، او جزو نخستین کارمندان بانک صادرات اصفهان بود که حسابداری با کامپیوتر را آموخت. هنوز به یاد دارم شبی را که به همراه چند نفر از همکارانش از تهران بازگشت و با خود چند دستگاه کامپیوتر آورد. این واقعه باید حوالی سال 1369 بوده باشد و آن سیستمها که احتمالاً اینتل 286 بودند، قرار بود برای تجهیز شعب استان استفاده شوند. و من که تا قبل از آن کامپیوتر را فقط در فیلمها دیده بودم، آن شب برای نخستین بار آن را از نزدیک دیدم!
پدرم فردای آن شب، کامپیوترها را به بانک برد، و من که تا آن لحظه نهایتش با «آتاری» بازی کرده بودم، آنقدر مجذوب این جعبه جادو شدم که تصمیم گرفتم برای خودم یک کامپیوتر بسازم. با دو جعبه کفش، یکی را مانیتور کردم و دیگری را صفحهکلید و با خودکار دکمههایش را روی جعبه کشیدم. ساعتها روبهروی کامپیوتر مقوایی خودم مینشستم و وانمود میکردم چیزی تایپ میکنم. برای من، همان کارتنهای بیجان، یادگار دنیایی بود که هنوز نمیشناختم اما به طرز شگفتی حس میکردم باید بخشی از آن باشم.
مادرم زنی است خانهدار، مهربان، متین و مذهبی. برخلاف پدرم، او علاقه وافری به کتاب دارد. مبالغه نخواهد بود اگر بگویم، به استثنای خودآموزهای آفیس و کتب حسابداری، هرگز کتابی جز قرآن در دست پدرم ندیدهام. مادرم اما کاملاً بر عکس، برای خودش کتابخانهای کوچک داشت. گرچه اکثر کتابهایش مربوط به زندگانی پیامبران و ائمه هستند یا عمدتاً درونمایههای مذهبی دارند اما او برای مطالعه خودش را محدود به موضوع خاصی نمیکند. هر کتابی باشد برمیدارد و مطالعه میکند. آخرین بار همین چند روز پیش، وقتی به خانه پدری رفته بودم، مادرم کتاب «کشف ایران، تقی ارانی و جهانوطنگرایی رادیکال او» اثر علی میرسپاسی را که مشغول نوشتن نقدی بر آن بودم، از میان وسایلم برداشته بود و شروع کرده بود به خواندن. حتی چند سوالی هم در مورد ارانی از من پرسید. این روحیه مادرم را همیشه دوست داشتهام. یک کنجکاوی خودانگیخته برای دانستن.

چندی بعد پدرم که به عنوان شغل دوم حسابداری میکرد، برای انجام کارهایش یک کامپیوتر شخصی خریداری کرد و من کارکردن با آن را خیلی سریع یاد گرفتم. حس قدرت خاصی داشتم وقتی روی آن صفحه سیاه DOS دستوراتی را مینوشتم و مثلا یک بازی را اجرا میکردم. شاید بزرگترین سرمایهای که بابا به من داد، همین بود که از سن کم مرا فرستاد کلاس کامپیوتر، البته او به سرمایهگذاریهای دیگری هم مثلاً در رشته شنا معتقد بود که من نسبت به آن نه استعدادی داشتم و نه علاقهای. اما کامپیوتر را حقیقتاً دوست داشتم و فراتر از بازی کردن با آن پیشرفت کردم. آن زمان زبان برنامهنویسی GW-BASIC وجود داشت، بعدها QBasic جای آن را گرفت، و FoxPro که تقریباً همه نرمافزارهای فارسی تحت DOS را با آن مینوشتند. اولین تلاشهای من برنامههای کوچکی بود که مثلاً نام کشور را میگرفت و پرچم آن را رسم میکرد یا اطلاعاتی درباره آن کشور فرضاً نام پایتخت، زبان ملی، واحد پول و غیره میداد.
من حاصل به اشتراکگذاشتن ژنهای این دو فرد هستم. کودکیام، تا جایی که به یاد میآورم با دو چیز گذشت: کامپیوتر و کتاب. اولی ذهنم را با منطق و نظم آشنا کرد و دومی با تخیل و معنا. کامپیوتر را از پدرم آموختم و کتاب خواندن را از مادر به ارث بردم. میان این دو جهان عینی و ذهنی، مدام در رفتوآمد بودم. گاه با کامپیوتر پدرم مشغول آزمون و خطا و کشف دستورهای جدید QBasic و گاه در کتابهای مادرم دنبال حکایات زندگانی چهارده معصوم و داستان راستان.
کمی که سنم بیشتر شد، اجازه پیدا کردم برای خودم کتاب بخرم. برخی از آثار ژول ورن و چارلز دیکنز را خودم خریدم. «سفر به ماه» و «دور دنیا در هشتاد روز» از اولی و «الیور تویست»، خلاصهای از «دیوید کاپرفیلد»، و «آرزوهای بزرگ» که کارتون آن هم در آن سالها از برنامه کودک پخش میشد، را از دومی به یاد دارم. گاهی هم با پول تو جیبیای که میگرفتم مجلات کودکان را میخریدم. یک مجلهای بود به نام «کیهان بچهها» که آخرش داستانهای مصور، مثلاً «بیست هزار فرسنگ زیر دریا» را چاپ میکرد. «سروش کودکان» هم بود که ظاهراً صدا و سیما آن را منتشر میکرد و البته بانک صادرات آن را به فرزندان کارمندانش هدیه میداد و پدرم برای من و خواهرانم به خانه میآورد. این را هم تا یادم نرفته بگویم که بیاغراق، بهترین کتابی که به قلم یک ایرانی در آن سنین خواندم، مجموعه «قصههای خوب برای بچههای خوب» شادروان مهدی آذریزدی بود، که برحسب اتفاق سالها بعد، وقتی دانشجوی دانشگاه یزد بودم، این مرد بیآلایش را در یک نشست فرهنگی از نزدیک دیدم. این کتاب با وجود اینکه داستانگونه است، گاه حکایاتی جالب از تاریخ ایران و یا امثالالحکم ایرانی دارد که میتواند در ضمیر هر کودکی عمیقاً بنشیند.

شاید از همان سالها بود که ناخودآگاه فهمیدم حقیقت، چیزی میان علم و روایت است؛ نه فقط در معادلات و الگوریتم خلاصه میشود و نه در افسانه و حکایت. از دنیای کامپیوتر یاد گرفتم که وقتی منطقی فکر کنی، هر مسئلهای راهحل خودش را دارد، اما به موازات آن، کتابها به من میگفتند که هر پاسخ تازهای میتواند به پرسشی تازهتر منجر شود و مجهولات ما را بیشتر کند. بعدها فهمیدم همین تعارض ظاهری، یعنی تلاقی منطق و تخیل، ریشه هر کاری بوده است که در زندگی کردهام؛ چه وقتی نرمافزار مینوشتم، چه وقتی تاریخ میخواندم.
سه سال اول را در دبیرستان «امام محمد باقر (ع)» گذراندم که در دهه هفتاد از معروفترین دبیرستانهای اصفهان بود و ظاهراً بنیانگذارانش چهرههایی متمایل جریان اصولگرا بودند. از همینجا میتوان دریافت که اوضاع فرهنگی دبیرستان چگونه بود. دیری نگذشت که با روی کار آمدن دولت خاتمی، اصلاحطلبان اصفهان نیز به صرافت افتادند و نهادهای مثلاً فرهنگی خودشان را در شهر تاسیس کردند. نهادهایی که قرار بود آزادی، گفتگو و فرهنگ را ترویج کنند، اما در عمل، چیزی جز بازتولید همان ساختار فکری در لباسی روشنفکرانه نبودند. اصلاح ظاهر با همان ماهیت. تاسیس دبیرستان «امام جعفر صادق (ع)» ماحصل چنین فرآیندی در تاریخ فرهنگی اصفهان معاصر بود. این دو مدرسه تا آنجا که میدانم تا به امروز دوام آورده و همچنان از دبیرستانهای مهم شهر هستند.
در دوره دبیرستان فهمیدم که ظاهراً من جزء دسته «خرخوان»ها هستم! مدتی از سر سماجت و کری خواندن با یکی از معلمهای ریاضی مدرسه، تلاش مذبوحانهای داشتم که قضیه تثلیث زاویه با خطکش و پرگار را حل کنم. حتی برای این کار اتوکد یادگرفتم. بعدها فهمیدم کلاً سرکار بودهام و پیر ونزل ریاضیدان فرانسوی قرن نوزدهم عدم امکان این قضیه را اثبات کرده است. با اینکه عمده تلاشم را مصروف ریاضی و فیزیک میکردم، سال سوم مرحله اول المپیاد شیمی قبول شدم و همکلاسیهایم لقب «مندلیف» به من دادند. البته درس خواندن من بیشتر تعهدی بود در قبال پدرم که با زندگی کارمندی مرا به مدرسه غیرانتفاعی میفرستاد. هرچند منکر نمیشوم که نفس درسخواندن برایم بیشتر از پنچرکردن ماشین ناظم مدرسه یا تعبیه بادکنک بیادب زیر صندلی معلم جذابیت داشت. از میان دروس دبیرستان، ریاضیات، فیزیک و طبیعتاً کامپیوتر همیشه مورد علاقهام بود و به همین دلیل برخلاف راهنمایی تحصیلی خانواده که رشته تجربی را به من پیشنهاد میداد، ریاضی-فیزیک را انتخاب کردم. سال آخر دوره متوسطه، که در زمان ما به آن «پیشدانشگاهی» گفته میشد، با تصمیم شخصی، و شاید به این دلیل که دیگر از فضای «فرهنگی» مدرسه خسته شده بودم، به همراه چند نفر دیگر از همشاگردیهایم، راهی دبیرستان امام صادق شدیم، که البته حالا که فکرش را میکنم تصمیم نادرستی بود. امام صادق دبیرستانی بود تازهتاسیس بر حاشیه زایندهرود، با معلمان حقالتدریس و دانشآموزانی که هر یک از مدرسه دیگری آمده بودند. فضای آشفته و همهمه جنگلواری در میان بود که به علت نزدیکی یک دبیرستان دخترانه به مدرسه ما، با پدیده دختربازی بعد از تعطیلی مدرسه در پارکهای دنبال رودخانه تکمیل میشد. حال آنکه مدرسه امام محمد باقر، یعنی آن شعبه دومش که من بودم، جایی بود بیرون شهر در مسیر فرودگاه، که زنگ تفریح بوی پشکل گوسفند و صدای زنگوله بزغاله میآمد. هرچه بود تغییر مناسبی برای یک دانشآموز کنکوری نبود.
بگذریم. کنکور دادم و برق دانشگاه یزد قبول شدم. در سالهای آغازین دهه هشتاد هر دانشآموز ریاضی را میدیدی موفقیت را در قبولی برق شریف میدانست. برق، مکانیک و کامپیوتر، رشتههای محبوب آن زمان محسوب میشد. من البته انتخاب اولم مکانیک جامدات بود، با این توجیه که به خیال خودم کامپیوتر را بلدم و برق هم برادر دوقلوی کامپیوتر است. با اینحال به توصیه دوستی، یک جابجایی لحظه آخر انتخاب رشته بین برق و مکانیک دانشگاه یزد سرنوشت تحصیلی مرا رقم زد. هرچند خودم نیز اگر حالا به عقب برگردم باز هم رشته برق را انتخاب میکنم. ریاضیات مهندسی این رشته فوقالعاده است و به نظرم تاثیر عمیقی در نوع نگاه من به جهان گذاشت. دروسی مثل الکترومغناطیس و مخابرات برایم فقط محاسبات پیچیده ریاضی نبودند، بخشی از تاریخ فیزیک بودند. معادلات ماکسول در نظرم نه تکلیف درسی، بلکه مدل زیباییشناسانهای از هستی میآمد؛ نوعی مواجهه با نظم پنهان در جهان که مهندسی از پی کشف آن، به دنبال سلطه بر طبیعت بود.

زندگی دانشجویی من در خوابگاه دانشگاه یزد اولین گام مستقل شدن بود؛ آنجا برای نخستینبار از محیط گرم و نرم خانه پدری جدا شدم و در معرض دنیایی کاملاً تازه قرار گرفتم. از قضا با دانشجویان رشته تاریخ هماتاقی شدم. آنها شبها درباره تاریخ از باستان تا مشروطه، از ساسانیان تا قاجار بحث میکردند؛ گفتگوهایی که برای من دانشجوی مهندسی، ابتدا بیشتر شبیه مباحث بیپایه و اساس جدلی بود تا علم به معنای واقعی کلمه. اما بهتدریج فهمیدم که میان دنیای مهندسی و تاریخ فاصله آنقدرها هم نیست. همانطور که مدارها در شبکهای از پیوند منظم بین اجزا کار میکنند، تاریخ هم از روابط علی، نهادهای اجتماعی و وقایع سرنوشتساز معنا میگیرد. البته در اینجا نمیخواهم از اندیشه پوزیتیویستی در فهم تاریخ دفاع کنم یا حتی وارد چنین بحثی بشوم، ولی در آن اتاق حسی در من زنده شد. حسی که ریشههای آن در مطالعه کتب قصصالانبیای کتابخانه مادرم هم وجود داشت. این هماتاقیها، بیآنکه بدانند، بذر علاقه به علوم انسانی را در ذهن من کاشتند و من یک دفعه به خودم آمدم و دیدم که شب امتحان مدارهای الکترونیک دارم تاریخ ایران دانشگاه کمبریج را مطالعه میکنم!
کتابخانه دانشگاه یزد، البته در مقایسه با دانشگاه تهران، یا حتی دانشگاه اصفهان، چندان مفصل نبود. با اینحال همین کتابخانه کوچک، به قدر کافی غنی بود که در بیست سالگی مرا سیراب کند. من آنجا ساعتها میان قفسههای علوم اجتماعی، فلسفه و ادبیات پرسه میزدم، کتاب انتخاب میکردم و میخواندم. بیشتر از هر چیزی اما، آنچه مرا سر ذوق میآورد قفسه کتابهایی بود که مرحوم علی اکبر سیاسی به دانشگاه یزد اهدا کرده بود و من متحیر، با خود میگفتم اگر او این مجموعه گرانبها را بخشیده، پس کتابخانه اصلیاش چه وسعتی داشته است؟ طیف گستردهای از موضوعات گوناگون در این قفسهها خاک میخورد، از روانشناسی و الهیات گرفته تا فلسفه و منطق، از مجلات غربی تا کتابهای چاپ سنگی دوره قاجار و یا مثلاً انتشارات نایاب عصر رضاشاه. من همیشه علی اکبر سیاسی را نماد یک آدم نخبه میدانستم. همان سالها با خودم عهد کردم که روزی من هم چنین کتابخانهای برای خودم دست و پا کنم تا اینکه فناوری ما را با پدیدهای به نام PDF آشنا کرد و حالا میتوان همه آن کتابخانه را روی یک فلش جا داد و در جیب گذاشت!
پس از فارغالتحصیلی مثل هر جوان دیگری برای پرداخت مالیات جوانی راهی نظام وظیفه شدم. تکپسر بودن اینجا برایم خوش یمن بود و سربازی را در شهر خودم گذراندم. همین اتفاق منجر شد بتوانم همزمان با خدمت، مشاغل پارهوقتی پیدا کنم. بعد از چند تکاپوی نافرجام برای کار در رشته برق، خیلی زود فهمیدم که من اساساً برای کار یدی ساخته نشدهام. نه میتوانستم در کارگاه ابزار دقیق دوام بیاورم، نه بالای دکل مخابراتی. واقعیت این است که انگیزهای هم برای دنبالکردن مسیر متعارف مهندسی برق نداشتم. برق فقط روی کاغذ جذاب است نه به عنوان شغل! بنابراین تصمیم گرفتم به خویشتن واقعیام بازگردم؛ به همان علاقهای که از کودکی با کامپیوتر آغاز و حالا با فهم ریاضیاتی رشته برق غنی شده بود. وارد حوزه نرمافزار شدم و اندک اندک در این مسیر جا افتادم.
چند سال بعد، وقتی که ثبات مالی پیدا کردم، تازه خلاءهای درونیام سر باز کرد. چراغ آن سوال قدیمی دوباره در ذهنم روشن شد: چرا من نباید تاریخ را بهصورت آکادمیک دنبال کنم؟ در تمام آن سالها، هرچند شغلم مهندسی بود، اما مطالعه تاریخ هیچگاه از زندگیام حذف نشد. من «تاریخ مردم ایران» عبدالحسین زرینکوب، «تاریخ مشروطه» احمد کسروی، یا «ایران در زمان ساسانیان» آرتور کریستنسن را، بدون آنکه قرار باشد امتحان بدهم خوانده بودم. بنابراین، برای آنکه هم کارم را از دست ندهم و هم عطش درونیام را ارضاء کنم، در دانشگاه پیام نور ثبتنام کردم، آنجا کارشناسیارشد تاریخ خواندم، و جالب اینکه بلافاصله، هنوز زمانی که از پایاننامه ارشدم دفاع نکرده بودم و تقریباً بدون هیچ تلاش ویژهای، خودم را روی صندلی دکتری تاریخ دانشگاه اصفهان یافتم و مدرس مدعو همان دانشگاه پیام نور شدم.

انصاف این است که بگویم برای نخستینبار، در دانشگاه اصفهان بود که رشته تاریخ را به معنای دقیق آکادمیکش تجربه کردم. تا پیش از آن، تاریخ برایم بیشتر نوعی علاقه شخصی بود، اما حالا در معرض رویکردهای نظری و روششناختی قرار گرفته بودم که به من یاد دادند گذشته فقط نقل روایت و وقایعنگاری نیست، بلکه میدان استناد، تفسیر و بازنمایی است. موضوع رساله دکتریام «تحلیل تاریخی مشارکت سیاسی در ادوار مجلس شورای ملی، با مطالعه موردی حوزه انتخابیه اصفهان» بود. در ظاهر، موضوع خشک و آماری به نظر میرسید، اما در عمل فرصتی شد تا نشان دهم تاریخ را میتوان مثل یک سیستم زنده مدل کرد. برای همین، با استفاده از دانش مهندسیام، بانک دادهای از نتایج انتخابات ادوار مجلس شورای ملی ساختم و به کمک تحلیلهای آماری، الگوهای پنهان مشارکت سیاسی در انتخابات مجلس را استخراج کردم. این کار برایم نوعی آشتی میان دو نیمه وجودم بود: نیمه منطقی مهندس و نیمه جستجوگر مورخ.
دفاع از دکتری در دی ماه 98 درست مصادف شد با همهگیری کرونا. مصیبتی که به طرفهالعینی ایران و جهان را در نوردید. ذهن و روان من در آن یکی دو سال به معنای واقعی کلمه قفل شد. ترسهای دوران کودکی و فضای رعبآور جنگ، مرگ و کشتار، حالا با وحشت از بیماری و درگذشت نزدیکان بازتولید شده بود. اما به قول حافظ، «از این سموم که بر طرف بوستان بگذشت، عجب که بوی گلی ماند و رنگ نسترنی»، طی اتفاقاتی که بیشتر نتیجه لطف استادم دکتر مرتضی نورائی بود تا پیگیری شخصی، بهعنوان پژوهشگر پسادکتری در همان دانشگاه پذیرفته شدم و توانستم پژوهشهای پیشینم را پیرامون تاریخ پارلمانتاریسم در ایران عمق ببخشم. انتشار یکی دو مقاله پژوهشی و تالیف کتابی بر اساس اسناد مجلس که انتشارات جهاد دانشگاهی چاپش کرد، حاصل آن دوره پژوهشی بود.

در میانههای دوره دکتری اول پرسش تازهای در درونم شکل گرفت: آیا میشود «ایران» را نه فقط بهعنوان یک کشور یا جغرافیا، بلکه بهمثابه مسئلهای فکری و تاریخی مطالعه کرد؟ در دانشگاه اصفهان نه فرصت و نه محیط مساعدی برای پرداختن به این پرسش وجود داشت. ذهن من هنوز آرام نگرفته بود و در این سن هم دیگر بعید میدانم هیچوقت رام شود. این موقعیت، تقریباً بلادرنگ مرا به تهران و دانشگاه تهران کشاند. در آزمون دکتری رشته مطالعات جهان شرکت کردم و در رشته ایرانشناسی معاصر، به عنوان دانشجوی دکتری دوم پذیرفته شدم. اکنون جدیتر و متمرکزتر روی تاریخنگاری اندیشه در ایران کار میکنم؛ بر چگونگی شکلگیری و دگرگونی جریانهای روشنفکری از دوران قاجار تا انقلاب اسلامی. این پروژه فکری است که احتمالاً زندگی پژوهشی سالهای آیندهام را معطوف به آن خواهم کرد. موضوع پایاننامهام نیز دقیقاً در همین امتداد است: «روشنفکران و مسئله ایران». میخواهم بدانم چگونه هر نسل از روشنفکران، با زبانی تازه، به این پرسشِ کهن بازگشته است که مسئله ایران امروز چیست و چطور باید آن را حل کرد؟

اکنون که به گذشته نگاه میکنم، میبینم مسیرم در ظاهر فراز و نشیب چندانی نداشت، اما در عمق خود، پیوستگی و پیشرفت مورد انتظارم را داشته است. از همان جعبههای کفشی که اولین کامپیوتر شخصی من شد و آن کتابهای «قصههای خوب برای بچههای خوب» تا پروژههای نرمافزاری و پژوهشهای تاریخی امروز، همواره در جستجوی نظم در دل آشوب بودهام؛ چه در مدارهای الکترونیکی، چه در سورس کدهای نرمافزاری و چه در مسیرهای بازشناسی تاریخی اندیشه ایرانی. مهندسی به من منطق ساختن را آموخت، و تاریخ، شیوه فهم اندیشه انسانی را. حالا فکر میکنم بین دو نیمه وجودم صلح و آشتی برقرار کردهام: نیمه مهندس و نیمه مورخ!