در تاریخ ایران لحظاتی وجود دارند که حس تحیر و اندوه در برابر فروپاشی، ناگهان خود به تامل و فلسفه اندیشیدن به ایران تبدیل میشود. «یک ره ز لب دجله منزل به مدائن» افکندن خاقانی، و مرثیه جاودانه او بر زوال تختگاه افسانهای ساسانیان، نمونهای از همین لحظات است؛ جایی که ویرانی به حکمت بدل میشود و تاریخ، از روایت زوال به پرسش از چیستی گذشته میرسد. در این معنا، اندیشیدن به ایران، نوعی بازایستادن در برابر ایوان مدائن است؛ تاملی در حکم فلک، نه تسلیم به آن.
قضیه ایران، دعوتی است از این جنس، فراخوانی به بازاندیشی در چیستی ایران و چگونگی برخورد با مسائل ایران. درباره پرسشهایی که هنوز، آنچنان که باید گشوده نشدهاند: ایران چیست؟ چگونه ساخته شده؟ و چرا فهم آن، همچنان اهمیت و ضرورت دارد؟
الهامات فکری و انتقادات نظری
پیش از آغاز هر پژوهشی، ایده «قضیه ایران» بر سه مسئله تاکید دارد: تایید منصفانه سهم سید جواد طباطبایی در پژوهشهای ایرانشناسی معاصر، نقد فلسفه فوکویی و بهرهگیری از مکتب کمبریج در تاریخنگاری اندیشه، که البته صرفاً به عنوان یک رویکرد روشی پذیرفته میشود و نه بازتکرار شیوههای تقلیدی پیشین.
نخست، در سطح فکری، این پروژه بیتردید خود را متاثر از اندیشهای میداند که شادروان سید جواد طباطبایی در سالهای پایانی عمر، زندگی پژوهشی خود را مصروف آن داشت و سعی کرد تا در مجموعه «تاملی درباره ایران» صورتبندی جامعی از آن ارائه دهد. او برای نخستینبار نشان داد که ایران را نمیتوان همچون موضوعی بیرونی یا عارضی بر نظریههای آماده فهمید؛ بلکه باید آن را به گونهای پروبلماتیک و با منطق تاریخی خاص خودش واکاوی کرد، نه از دل نظریههای ترجمهشده یا روایتهای ایدئولوژیک وارداتی. طباطبایی مسئله ایران را از سطح «سوژه پژوهش» به سطح «شرط امکان پژوهش» ارتقا داد؛ به این معنا که ایران را نه پاسخ، بلکه خودِ پرسش کرد.
گرچه در مثل مناقشه نیست، اما شاید آنچه که وی در ایرانپژوهی انجام داد، چیزی شبیه به کاری باشد که گوتلوب فرگه در منطق کرد، و البته نتیجه هم به همان اندازه بدیهی بود: هر دو حقیقتی را طرح کردند که همیشه در برابر چشم پژوهشگران قرار داشت، اما کسی استعداد و سرمایه فکری لازم را نداشت تا آن را به زبان نظری درآورد. فرگه با تمایز میان معنا و مرجع، یادآور شد که درستی گزارههای منطقی مستقل از ادراک ماست؛ صدق عبارت «ستاره صبحگاهی همان ستاره شامگاهی است» وابسته به ذهن و روانشناسی ما نیست، بلکه در نسبت عینی میان مفاهیم جای دارد. طباطبایی نیز نشان داد که فهم ایران، وابسته به ذهنیات روشنفکران ما یا استوار بر نظریههای بیرونی نیست، بلکه باید در جوهر درونی تاریخ، اندیشه و سنت ایرانی جستجو شود.

پروژه او البته آماج سوءتعبیرها، حسادتها و غرضورزیهای بسیاری بوده و طبیعی هم هست که چنین باشد. کدام اندیشمندی را میتوان نام برد که حرفی نو زده و مورد هجمه قرار نگرفته؟ انتقادات خیاطان پادشاه لخت به همان ایده ساده و بدیهی که طباطبایی بر اولین بار بر آن انگشت گذاشت، هنوز چندسال پس از درگذشتش ادامه دارد. البته مزاج تند و نقدهای تیز آن مرحوم بر همه چیز و همه کس نیز در این زمینه بیتاثیر نبوده، احتمالاً چیزی از جنس همان زبان سرخ آذری که سر سبز کسروی را بر باد داد! باری، به رغم همه این تنشها، هر پژوهش جدی ایرانشناسی که پس از طباطبایی طرح شود، ناگزیر از اذعان به سهم و قدر وی در این زمینه است و قضیه ایران نیز از این مسئله مستثنی نیست. با این همه، من نه شارح طباطباییام و نه پیرو او و نه حتی وی را در زمان حیاتش دیدهام؛ به برخی از داوریهای تاریخیاش، بهویژه درباره صفویان، یا خوانشهای شتابزده او از برخی متون تاریخی، نقدهای جدی وارد میدانم، اما سهم او در طرح ایران بهمثابه مسئلهای مستقل، انکارناپذیر است.
دو دیگر، در سطح انتقادی، این پروژه به صراحت در تقابل با چیزی قرار میگیرد که میتوان آن را «فوکوزدگی در علوم انسانی ایران» نامید. مقصود از این تعبیر، بیشتر از آنکه نقد خود میشل فوکو به عنوان متفکری تاثیرگذار در فلسفه و علوم اجتماعی معاصر باشد، نقد نوعی شیفتگی بیواسطه و تقلیدگرایانه نسبت به دستگاه مفهومی اوست؛ افسونزدگی خاصی که در بسیاری از متون نظری و پژوهشهای تاریخ اندیشه در ایران، به جای آنکه به ژرفنگری در مسائل بومی بینجامد، به تکرار واژگان و الگوهای گفتمانی فوکو محدود مانده است. بررسی ریشههای این فوکوزدگی، خواه ارتباطی با آن مقاله حمایتآمیز فوکو از انقلاب ایران داشته باشد، و خواه صرفاً یک مدفکری مسلط در میان اندیشمندان علوم انسانی کشور شده باشد، بیرون از موضوع این گفتار است، اما نقد و فاصلهگذاری آگاهانه با آن به عنوان بیانیه فکری پروژه قضیه ایران ضروری است.

فوکو، در جایگاه فیلسوفی ساختارشکن، کوشید تا رابطه میان «قدرت» و «دانش» را در تبارشناسی نهادهای مدرن بازنمایی کند؛ روشی که در بافت غربی خود، پاسخی بود به بحران مشروعیت خرد عصر روشنگری پس از دو جنگ خانمانسوز جهانی. اما در ایران، این رویکرد اغلب بدون درک تاریخی و فلسفی زمینه پیدایش نظریات فوکو، به ابزاری انتقادی، بلکه کتابی مقدس بدل شده که باید آن را در همه زمینههای علوم انسانی به کار بست: گویی هر پدیده اجتماعی برآمده از گفتمانی است و آن گفتمان، صرفاً پوششی است بر اراده قدرت. نتیجه اتخاذ افراطی چنین رویکردی در تفکر علوم انسانی بهخصوص در ایران، آن است که «ایدهها» از درون تهی و از حیث عقلانیت مستقل خود خلع سلاح میشوند.
در مقابل، من بر این باورم که تاریخ اندیشه در ایران را نمیتوان صرفاً در چارچوب انگاره قدرت-معرفت خواند، گرچه میتوان و باید در جایگاه خود از آن هم بهره گرفت. با این حال، مفاهیمی چون عقل، عدالت، قانون، آیین، دین، ملت و حتی دولت که خود بارزترین نهاد و نماینده قدرت است، در سنت ایرانی، تنها ابزارهایی برای برساخت معرفت، یا اعمال و مشروعیتبخشی به نفس قدرت نبودهاند، بلکه در بسیاری موارد باید آنها را حامل تلاشهایی فلسفی و حتی تعهداتی اخلاقی برای کشف و نه ساخت معنا، یا امکان زیست جمعی مردمان این سرزمین تفسیر کرد. نادیده گرفتن این بعد عقلانی و هنجاری، فارغ از تایید یا رد آن و فقط در مقام تحلیل، یعنی غفلت از بخش مهمی از تاریخ اندیشه ایرانی. از همینرو، «قضیه ایران» در برابر نگاه فوکویی به تاریخ میایستد؛ نه با هدف انکار اهمیت قدرت یا دستاورد فلسفی فوکو، بلکه با تاکید بر اینکه قدرت تنها یکی از سطوح تحلیل است، نه کلیت و تمامیت آن.
هدف این پروژه، بازگرداندن شأن نظری و عقلانی به اندیشه ایرانی است. اگر فوکو در پی نشان دادن آن بود که چگونه نظامهای دانایی شکل میگیرند تا قدرت را تثبیت کنند، در پروژه فکری، در پی آن هستم تا نشان دهم چگونه در تاریخ ایران، اندیشهها را میتوان، فراتر وسواس راجع به تناسب و تناظرشان با ساختار قدرت، همچون دغدغههای عینی صاحبانشان نسبت به مسائل اجتماعی زمینه و زمانه تولیدشان تفسیر کرد. در اینجا، فوکو نه رد میشود و نه تقدیس؛ بلکه در نسبت انتقادی با او، کوششی مستقل صورت میگیرد برای بازاندیشی نسبت میان اندیشه، قدرت و تاریخ در افق خاص ایران.
سه دیگر، در سطح روشی، «قضیه ایران» بیش از هر چیز خود را وامدار مکتب کمبریج در تاریخنگاری اندیشه میداند. این مکتب، با آثار کوئنتین اسکینر، جان پوکاک و جان دان، کوشید تا راهی میانه میان تاریخگرایی صرف و فلسفهگرایی انتزاعی بیابد. رویکرد کمبریجی بر این اصل استوار است که هر اندیشه را باید در بافت تاریخی و زبانی زمانه خود فهمید؛ زیرا معنا نه فقط در درون متن، بلکه در رابطه میان گفتار و زمینه تولید آن شکل میگیرد.
بر پایه این روش، متفکران و نویسندگان گذشته را نمیتوان صرفاً «ناقل ایدهها» یا «پیشگام نظریههای مدرن» دانست؛ آنان کنشگران زبانیای بودند که در پاسخ به اقتضائات زمانه خود سخن گفتند. در این نگاه، اندیشه انسانی نه صرقاً بازتاب قدرت است و نه تکرار مفاهیم جاودان و ازلی، بلکه کنشی گفتاری است در مواجهه با مسئلهای تاریخی و در بعد زمانی و مکانی خود. از این منظر، فهم یک متن تاریخی بدون بازسازی شرایطی که آن متن در آن زاییده شده، به خطای حالگرایی، یا فرافکنی اکنون بر گذشته میانجامد؛ خطایی که قضیه ایران میکوشد از آن بپرهیزد.
در چارچوب این مکتب، تحلیل تاریخ اندیشه ایرانی لاجرم از تکرار دو افراط فاصله میگیرد: در یک سو تاریخنگاری ایدئولوژیک که متون را ابزار اثبات پیشفرضهای سیاسی میسازد، و در سوی دیگر، نوعی مفهومگرایی انتزاعی که متفکران گذشته را در قالب نظریههای معاصر ولو با اهدافی غیرسیاسی و خیرخواهانه بازسازی میکند. قضیه ایران با الهام از روش کمبریجی، در پی آن است که متون روشنفکران و متفکران ایرانی را در ظرف تاریخی خود، همچون کنشگران گفتاری بازخوانی کند که پاسخهایی زبانی و عقلانی به شرایط زمانه خویش داشتهاند، نه آنکه، فرضاً درباره متفکران معاصر، فقط بازتابهایی منفعل از گفتمانها و ایدئولوژهای غربی باشند.

با این همه، وفاداری به روش کمبریجی به معنای تکرار و پذیرش غیرانتقادی آن نیست. زمینهگرایی کمبریجی نیز خود در بافت تاریخنگاری اندیشه اروپا، پاسخی بود به بحران تفسیر فلسفه سیاسی مدرن؛ اما درباره ایران، ما با متونی سر و کار داریم که خود همواره درگیر مسئله هویت تاریخی، بازسازی اندیشه، و فراتر از آن، امکان اندیشیدن پس از ویرانیهای عظیم، یا در شق معاصر، نحوه مواجهه با دنیای مدرن غرب بودهاند. از این رو، در قضیه ایران، زمینه علاوه بر اینکه ظرف معناست، گاه خود موضوع پژوهش نیز خواهد بود.
به همین اعتبار، رویکرد کمبریجی در اینجا نه مقصد، نه متن مقدس، نه چارچوب لایتغیر، بلکه ابزاری برای تاریخنگاری و فهم انتقادی متون است؛ روشی برای بازگرداندن اندیشه ایرانی به زمان و زمینه خود، بیآنکه در حصار تاریخیگری صرف گرفتار شود. هدف، کشف ساختار حاکم بر تحول مفاهیم در تاریخ ایران است؛ اینکه چگونه مفاهیمی چون عقل، شریعت، آزادی، تجدد یا دولت در بسترهای متفاوت، معانی تازه یافتهاند و در نتیجه، خود تاریخ اندیشه ایران به تاریخ دگرگونی معنای ایران تبدیل شده کردهاند.
چرا قضیه ایران؟
گرچه پایهگذاری پایگاهی اینترنتی با موضوع ایرانشناسی، به ویژه پس از ورود به دانشگاه تهران و تحصیل در این رشته، برایم اجتنابناپذیر بود، اما طرح و انگیزه عملی آن در مهرماه 1404، در جریان سفر به آذربایجان و هنگام عکاسی از ویرانههای آتشکده آذرگشنسب، از دل همان درنگ و تحیر تاریخی خاقانی در قصیده ایوان مدائن زاده شد؛ در آن لحظات این مصرع او، بیاختیار در ذهنم تکرار میشد: «مست است زمین زیرا خوردهست بهجای می، در کاس سر هرمز، خون دل نوشروان»... چیزی در آن ویرانهها مرا دعوت به نوشتن کرد...

این وبسایت تلاشی برای اندیشیدن روشمند به ایران، نه بهمثابه موضوعی فرعی، در حاشیه نظریههای وارداتی، و نه دستمایهای برای تایید و تکرار ایدئولوژیهای ازپیشساخته، بلکه بهمثابه مسئلهای اصیل که خود باید محور پژوهش قرار گیرد. این پروژه از آن باور سرچشمه میگیرد که ایران، فراتر از واقعیتی تاریخی یا سیاسی، یک پرسش فکری است؛ پرسشی که هر نسل، ناگزیر از بازگفت و بازفهم آن است. بنابراین روح پژوهش در اینجا، نه به دنبال پاسخهای آماده، بلکه پیش از هرچیز، در پی صورتبندی دوباره پرسشهاست. در این پروژه فکری، میکوشم ایران را از دل تجربه تاریخی خودش بخوانم؛ از درون زبان و مفاهیمش، نه از نگاه بیرونی و نه تقلیدی.
انتخاب عنوان این سایت خود حاصل تامل و فرازونشیب جالبی بود. در آغاز، عنوان «مسئله ایران» را برگزیده بودم، زیرا هم با موضوع رساله دکتری دوم من با عنوان «روشنفکران و مسئله ایران» در نسبت مستقیم بود و هم از نظر مفهومی با رویکرد پرسشمحور این پروژه همخوانی داشت. با این حال، در میانه کار دریافتم که شبکه چهار صداوسیما برنامهای با همین عنوان تولید کرده است، و من نمیخواستم حتی در سطح تشابه اسمی، پیوندی میان این پروژه و هر برنامه یا جریان رسمی رسانهای برقرار شود. از همین رو به دنبال عنوانی رفتم که هم معنا و خاستگاه فکری «مسئله ایران» را در خود داشته باشد، و هم از نظر زبانی و مفهومی استقلال یابد.
نام «قضیه ایران» را به چند دلیل برگزیدم: اول آنکه برای ذهن تاریخخواندهها «قضیه ایران» عبارتی آشناست؛ لرد کرزن کتابی دارد با عنوان «Persia and the Persian Question» که در ترجمه فارسی با نام «ایران و قضیه ایران» شناخته میشود. هر تاریخخواندهای لااقل یکبار نام این کتاب به گوشش خورده است. همچنین این تشابه زبانی، ناخودآگاه یادآور مواجهه طولانی ایران با نگاه بیرونی غرب نیز هست. دوم اینکه، واژه «قضیه» در منطق و هندسه به معنای گزارهای است که پشتوانهای از برهان ریاضی دارد، و از همین رو برای من نماد تفکر نقاد و استدلالی است؛ نوعی اندیشیدن که نه بر مبنای حدس و شهود، بلکه به استدلال و امکان اثبات تکیه میکند. از پیوند این دو معنا، یعنی تاریخ و برهان، عنوان «قضیه ایران» زاده شد: عنوانی که هم بار تاریخی دارد و هم حامل وعده روششناختی پروژه است: تلاش برای اندیشیدن به ایران با رویکردی تحلیلی، استدلالی و مستقل.