سال ۱۳۹۱ ه.ش، در آستانه سی سالگی، وبلاگی با عنوان «شبنگار» ساختم. آن سالها شبکههای اجتماعی تازه سر برآورده بودند، و وبلاگنویسی، با آنکه راه زوال میپیمود و خواهی نخواهی قافیه را به سایتهایی مثل فیسبوک و توئیتر میباخت، هنوز مجالی برای نوشتن به آدمی میداد. من به تازگی دانشجوی کارشناسی ارشد تاریخ شده بودم و میان دو جهان فکری زیست میکردم: مهندسی و تاریخ؛ منطق و روایت. مهندسی نرمافزار شغلم بود و تاریخ علاقهای که مرا پس از یک وقفه چندساله دوباره به سوی درس و دانشگاه کشانده بود. شبنگار را شاید باید حاصل تلاقی همین دو جهان دانست، تلاشی برای آنکه میان کدنویسی و نوشتن درباره تاریخ پلی بزنم.
آن زمان نوشتن برایم نه ابزار دیدهشدن بود و نه تمرین تولید محتوا، نوعی خلوت بود در ازدحام و هیاهوی روزمرگیها، مکانی که ذهن درونگرای من میتوانست از همهمه آدمها فاصله بگیرد و در سکوت شب، جملات را به متن تبدیل کند. نوشتن، به راستی نوعی رواندرمانی است. در شبنگار، از روزگار دانشجویی، تجربههای شخصی، گزیدههایی از متون تاریخی و یادداشتهای پراکنده نوشتم، از علایقی که از سالهای دورادور در من وجود داشت و آنجا فرصت بروز مییافت. نسبت به تاریخ، فلسفه، ادبیات، و آن میل سیریناپذیر به فهمیدن، که هنوز نمیدانستم نامش چیست، اما همچون شهودی غریزی، راه را نشانم میداد.
دنیای فناوری، حالا دیگر بسیار سریعتر از میل ما رشد میکند؛ گویی جهان دیجیتال، بیآنکه منتظر بلوغ خواستههای انسانی بماند، پیاپی پوست میاندازد و دستاوردی نو میآفریند. از همین حالا معلوم است که هوش مصنوعی به چشم برهمزدنی همه چیز را دگرگون خواهد کرد. چه بسا معنای مفاهمه انسانی را...
بدیهی است که تکنولوژی برنامهنویسی شبنگار هم چندی نپایید که رنگ کهنگی گرفت. زبان کدها و اساساً منطق توسعه وب عوض شد، آنچه روزی به چشمم نشانهای از پیشرفت میآمد، در مدتی کوتاه، شاید در عرض چیزی کمتر از پنج سال، به یادگاری از عصر گذشته اینترنت بدل شد. تلفنهای همراه با سرعتی باورنکردنی جایگزین کامپیوترهای شخصی شدند. شاکله صفحات از افقی به عمودی تغییر کرد، و از قابهای ثابت به قالبهای واکنشگرا تغییر ماهیت داد. لمس، بر کلیک غلبه یافت. مورد اخیر به نظرم ریشههای تکاملی هم داشت، و من این را به هیچ وجه با نیت تخفیف یا قضاوت ارزشی نمینویسم، اما احتمالاً میمونها هم با تاچ راحتترند تا تایپ و کلیک. از آن پس، دیگر کمتر کسی چیزی مینوشت، فقط انگشتشان آدم بود که گاه، کاملاً جدی، فقط با هدف وقت تلف کردن روی صفحه موبایل بالا و پایین میشد. اینستاگرام که برای خود جنگلی از محتواهای بیربط است و البته در ایران از همه محبوبتر. پدیده از همه عجیبتر استوری است، محتوایی برای نابود شدن!
نمیخواهم چهره یکسره سیاهی از آنچه پیشآمده است ترسیم کنم، به عکس، با همه ایرادات، حالا آدمهای بیشتری به اینترنت دسترسی دارند و ارتباطات انسانی گستردهتر شده است. یک اتفاق خوب آن است که بسیاری از کسانی که ذوقی برای نوشتن داشتند و دارند، کانالهای تلگرامی خودشان را تاسیس کرده و به نوشتن مشغولند. برخی از این کانالها واقعاً برایم محبوب هستند و مطالب آنها را دنبال میکنم. حتی اگر نویسندگان آنها را از نزدیک نشناسم، با سبک نگارش و دغدغههای ذهنی ایشان آشنا هستم.
باری، در برابر چنین شتابی، شبنگار در سکون خویش ایستاد، بیآنکه بتواند خود را به نسل تازه فناوری برساند. البته هیچ جای بهانه آوردن برای توجیه این وقفه نیست، من در این سالها چندین پایگاه اینترنتی هم با تکنولوژیهای جدید و به روز طراحی کردهام. اما حقیقت آن است که سرعت زندگی، به تدریج، مجال تجربههای شخصی و ماجراجویی در وب را از من گرفت. کار، پژوهش، تدریس، مشاوره پایاننامه، و تعهدات شغلی که هر روز بیشتر میشدند، آرامآرام جای آن خلوت شبانه، که زمانی بخش عمده آن به مطالعه و نوشتن اختصاص داشت، را پر کردند. گاه با خودم میگفتم روزی خواهم نشست و همهچیز را بهروز خواهم کرد: کدها را، طرح را، و شاید ذهن خودم را. اما سالها گذشت و هر بار که بازگشتم، فاصله میان «آنچه باید» و «آنچه هست» بیشتر شده بود. تکنولوژیهای تازه از راه میرسید، زبانها عوض میشدند، و من، در میانه کار و پژوهش، تنها تماشاگر تغییر مانده بودم.
با این همه، هنوز به شبنگار دلبستهام. آن فضا بخشی از زندگی فکری من است و تا وقتی بتوانم هزینههای نگهداریاش را تأمین کنم، آن را حفظ خواهم کرد. بسیاری از صفحاتش با همان دامنه در موتورهای جستجو ایندکس شدهاند، و نمیخواهم با حذف ناگهانیاش رشته پیوندی را که سالها میان من و خوانندگان اندک اما وفادارش شکل گرفته، قطع کنم. مهاجرت به فضای تازه باید آهسته و پیوسته باشد، درست همانگونه که در زندگی، هیچ دگرگونی عمیقی به یکباره رخ نمیدهد.
اما آنچه در این میان فرسوده نشد، همان نیاز درونی به نوشتن بود؛ میلی که نه با نسخههای جدید نرمافزار از بین میرود، نه در هیاهوی عوامانه اینستاگرام فراموش میشود. نه زیر فشارهای کاری فرومینشیند، چرا که همانطور که گفتم، نوشتن، خود نوعی رواندرمانی است.
گذر زمان، هم نویسنده را تغییر میدهد و هم زبانش را. در این بیش از یک دهه، آن علاقه اولیه به تاریخ به مسیری پژوهشی به خود گرفت و هدفمند شد، مسیری که دیگر صرفاً با شور و شهود جوانی ادامه نمییابد، بلکه با پرسشهایی عمیقتر از پیش مواجه شده است. اکنون که پس از سالها دوباره به نوشتن بازمیگردم، احساس میکنم شبنگار، هرچند از بهروزرسانی ایستاد، اما شوق نوشتن را در درون من زنده نگه داشت. از دل همان تجربه اولیه و بیواسطه بود که اندکاندک اندیشهای پختهتر سر برآورد؛ اندیشهای که پس از پیگیری تحصیلاتم در رشته ایرانشناسی دانشگاه تهران، حالا در پی فهم ایران است، نه در مقام موضوعی بیرونی، بلکه بهمثابه پرسشی درونی.
«قضیه ایران» از همین نقطه شروع شد: از تلفیق دوباره آن میل نخستین به نوشتن، با دانشی که در این سالها انباشته شده است. اینبار مینویسم، نه برای بازگشت به گذشته، بلکه برای آغاز یک پروژه فکری که چیستی معرفتی آن را مختصراً در صفحه درباره سایت توضیح دادهام. در پیوند درباره نویسنده نیز سوابق پژوهشیام در این سالها را گردآوری کردهام. درباره دامنه شخصیام، afghari.com، هنوز تصمیمی نگرفتهام. شاید روزی آن را به «قضیه ایران» متصل کنم، و شاید هم بگذارم همچنان مستقل بماند؛ بستگی دارد که این پروژه به کجا برسد و چه نسبتی با زندگی پژوهشی من پیدا کند. بههرحال روشن است که از این پس، در «قضیه ایران» خواهم نوشت؛ اینجا، جایی است که اندیشههای پراکنده سالیان را میتوان آرامآرام به نظام فکری منسجمتری بدل کرد. اگر روزی تصمیم بگیرم نقطه پایانی بر شبنگار بگذارم، حتماً یک بایگانی آنلاین از آن در همین وبسایت، البته در قالبی ساده و درخور، نگاه خواهم داشت؛ زیرا هر آغاز تازهای بیحافظه هویت خود را از دست میدهد.
در جهانی که سرعت جای درنگ و تصویر جای متن را گرفته، و محتوا هرچه سریعتر باید فراموش شود، من این کوشش فکری را برای تداوم و گسترش زندگی پژوهشیام آغاز کردهام. شاید در آینده مسیرهای تازهای گشوده شود، اما آنچه در این راه پیخواهم گرفت، تمرکز بر این پروژه فکری است. ایده «قضیه ایران»: آنجا که مسئله پژوهش، خودِ ایران است.